تبليغاتX
«بدبختی، مربی استعداد است.»
ایا جهالت نیست ادمی ساعات شیرین امروز را فدای روزهای اینده نماید؟
 ...
ـ شادمانی عبارت است از پروراندن عالیترین صفات و خصایص انسانی.

 

ـ مرد کامل حاضر است که به مردم خدمت کند ولی از احسان و خدمت دیگران شرمگین است، زیرا خدمت و احسان به دیگران نشانه برتری، و قبول احسان علامت زیردستی است.

 

ـ مرد کامل خود را بی جهت به خطر نمی‌اندازد، زیرا اشیایی که واقعأ نظر او را جلب می‌کند خیلی کم است؛ ولی در مواقع سخت برای فداکردن جان خود نیز حاضر است، زیرا می‌داند که حیات تحت شرایط معینی باارزش است.

 

 هرگاه «اشتباهات» را در پشت درهای بسته به اسارت گیرید، به حقیقت نیز راه نخواهید برد.

 

ـ به سودای روزهای دل‌انگیز گذشته گریه مکن، به خاطر حضور کوتاه‌شان لبخند بزن.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 ...
من می‌خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم، او نمی‌تواند سر مرا در برابر زندگی خم کند.

در عهد ما به ‌روح‌های قوی احتیاج است تا ارواح ضعیف و خوار را شلاق بزنند.

حتی به ‌ازای نصف کرهٔ زمین حاضر نیستم در مقابل هوی و هوس این و آن تسلیم شوم و مسلمأ چیزی

 را که از وجودم خارج نشده باشد حتمأ نخواهم نوشت.

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در یکشنبه دهم شهریور 1387  |
 و اما لبخند

«یک قلب مهربان چشمه‌ای از شادی است که هرچیز را در اطراف خود با لبخند تر و تازه

می‌کند.»

«به سودای روزهای دل‌انگیز گذشته گریه مکن، به خاطر حضور کوتاه‌شان لبخند بزن.»

 

«ای امیدهای دورهٔ زندگی اگر شما نبودید و به روی این حیات پر از مصیبت تبسم نمی‌کردید،

بشر چگونه زنده می‌ماند؟»

«سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصایب زندگی لبخند زند.»

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در دوشنبه چهارم شهریور 1387  |
 بی عشق...
اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم.... و از عشق بی‌بهره باشم طبل میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم، اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه‌ها را به رفتار آورم و از عشق بی‌بهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بی‌بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید.عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی‌زند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید و اندیشه شر نمی‌کند و از بی‌عدالتی خشنود نیست اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می‌کند همه چیز را باور می‌کند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمی‌افتد اما پیشگوی‌ها همه شکست می‌خورند و زبان‌ها همه قطع می‌شوند و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد انچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در شنبه بیست و نهم تیر 1387  |
 بیشتر از این ...
ارزش های خود را دگرگون سازید تا زندگی تان نیز عوض

شود.

ما چیزی بسیار بیشتر و فراتر از ارزشهایمان هستیم و

وجودمان

منحصر به ارزش ها نیست.

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در جمعه دهم خرداد 1387  |
 خوشبختی

این حقیقت کهن را بنویسید و هر روز ان را بخوانید که :

((وقتی در جستجوی خوشبختی خویش هستید

 خوشبختی از نزدیک شدن به

شما سرباز می زند،ولی اگر به دنبال خوشبختی دیگران

بر ایید خودتان هم

خوشبختی را خواهید یافت.))

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 ...

با راه دادن عشق و سازگاری و پذیرش به زندگی

خود،شاهد خواهید بود

که رویدادهای کوچک و بزرگ زندگی به گونه ای شگفت

با هم سازگار

و هماهنگ می شوند.

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 
وقتي حقيقت زندگي
مانع نقشه هاي تو مي شود
آرزو مي کني که روزگار بهتري از راه برسد
و زندگي آسان تري
!
بيش از آرزو اميدوارم به اين درک برسي
که تنها تو مي تواني خود و زندگي ات را دگرگون کني
!
بهترين لحظه اينک است
!

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 الهی ...
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی همدردی کنم.

بیش از انکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.

پیش از انکه دوستم بدارند دوست بدارم.

زیرا عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است

که بخشیده می شویم و در مردن است که بخشیده می شویم

و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 ...
اما عشق ! محبوبه من اوست .شادی ها و رنج های او بی حدود است

وغنا و فقر او هم بی پایان !!!

(تا گور)

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 
ماها با یک جاذبه عشق در دل بدنیا میائیم واین جاذبه

بهر اندازه که عقل ما کامل میشود قوت میگیرد وما را

بدوست داشتن هر چیزی که زیباست وا میدارد بی انکه

بما بگویند که این حس چیست.

در اینصورت ایا که میتواند شک داشته باشد در اینکه ،

ماها درین این دنیا فقط برای دوست داشتن امده ایم.

(پاسکال)

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 عشق و عقل
صفت عقل را از روی خطا از عشق برداشته اند و بدون

سبب اینها را ضد یکدیگر نشان داده اند زیرا عشق وعقل

هر دو یک چیز است. عشق یک نوع ریزش افکار است

که فقط دریکطرف جمع میشود, بدون امتحان کردن همه

انها ولی با وجود این جز عقل چیز دیگر نیست و نباید

ارزو کرد که اصلا طور دیگر شود چون انوقت وجود انسانی

یک ماشین نامطبوعی میشد.پس عقل را از عشق جدا نکنیم

چونکه جدا شدنی نیست.شعرا حق نداشته اند که عشق را

نابینا شمرده اند.باید بعد از این پرده او را از روی چشمهایش

برداریم تا انها را بتواند بکار برد.

(پاسکال)

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 
عشق مجازی نمیتواند پایدار باشد زیرا چیزی را دوست میدارد

که بقا ندارد.همینکه شکوفه جمال پژمرده شد ان عشق بجای دیگر

پرواز میکند و سخنها ووعدهای خویش را فراموش مینماید .

اما عشق اسمانی،بر عکس راجع بروح است و دلداده یک روح

زیبا در تمام عمر خود با وفا میماند زیرا به چیزی دلباخته است که

ازلی و ابدی است .

(افلاطون)

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 عشق...
عشق خدائی ترین چیزهاست برای انسان وقتیکه عبارت

از یک تسلیم نفس ویک قربانی سرمست باشد.اما وقتیکه

عبارت از شکار خوشبختی شد احمق ترین و فریبنده ترین

چیزها می شود.

(رومن رولاند)

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 سعادت
سعادت انقدر کمتر مربوط به اشیا  است که میتوان گفت بلکه بدون انها موجود است و کسی که در نظر او همه اشیا یکسان شده او به سعادت نزدیکتر از همه است .

ها مر لینگ

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 وای بر ما که ..

مردم چقدر خوشبخت میتوانستند بشوند با ان  خوشبختی که از پیش انها میگذرد و انها اعتنا نمی کنند . چه فایده دارد که خوشبختی رو به تو بدهند و تو او رو نشناسی و ندانی چقدر خو شبخت هستی.

چرو وینا

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 باید توانست که ...

یک شکست با شرافت را به یک ظفر بی مایه تر جیح باید داد. این معنویت ما را بلند میکند .

با ید تو انست این زندگی به این کوتاهی و این دنیای به این کوچکی را بدون ظلالت و منت

به سر برد .

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 بیائید خوشبخت باشیم

بیائید بخوشبختی زندگانی کنیم بدون کینه ورزیدن در حق کسانیکه ما را

 دشمن دارند و در میان مردمانیکه پر از عداوت هستند بدون  دشمن

 داشتن انها زندگی کنیم ! بیائید بخوشبختی زندگی کنیم بدون ناخوش شدن

 و در میان ناخوشان به سر بریم .

بیائید خوشبخت شویم بدون هوسها و در میان کسانیکه خود را اسیر

 حرص و طمع ساخته اند بی حرص و طمع زندگی کنیم .

بیائید خوشبخت باشیم با این چیزها که هیچ کدام در دست ما نخواهد

 ماند انوقت ما هم مانند خداییان خود را از نور پرورش خواهیم داد.

  اگر نصیب تو از دنیا سخت و پر زحمت است پیش از شکایت نگاهی

 به دیگران کن .کسانی هستند که با بارهای سنگین تر از مال تو راه

 زندگی را باید بپیمایند .

 

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 نه تو نمیدونی

hi


                                اين همه سكوت پيشه گرفتي   

    
                            فقط يه چيزي ميتونه باشه
   
                             
                                                                            جدايی
                             
 
                                ولي جدايي چرا اتفاق مي افته


                                                                           ميدوني؟
                                       !نه نميدوني

                                   چون تو دل سنگي داري

                                   و دوست داشتن وعشق 

 
                                                                      ميدوني چيه؟

                                      ! اونم نميدوني

                                چون تو هيچ وقت عاشق نشدي

                                          اما من
                                       
                                  ميدونم عشق چيه
 
                                           عشق

                                   يعني اميد به زندگي

                                  تنها حقيقت پايان ناپذير

                                   و...

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 ترانه
hi
|+| نوشته شده توسط الیاس ... در جمعه هجدهم خرداد 1386  |
 من نه ...
کسی که تصمیم در گذر از گله ها و کوهها داره هیچ کوهی واسش بلندو برفی نیست

مطمئنا انها را پشت سر خواهد گذاشت

کسی که تصمیم به انتظار گرفته ساعت ها و راهها واسش دور نیست و مطمئنا تا اخر

منتظر خواهد ماند

ولی  ....

salam

امیدوارم همیشه خوشحالو شاد باشین

 و اینم بگم من با این شعرا فک نکنین

منم مثل خیلیا دپرس تشریف دارم اصلا

اینطور نیست. و اصلا از این چیزا خوشم

نمیاد . اینا فقط در حد یه شعره نه درون

من و حرفای دلم  .حرف دلم فقط شاد

زیستن و با فکر خدا زیستنه .

امیدوارم شما هم همیشه شاد زندگی

کرده و موفق باشین .

و همیشه  به فکر خدا مون باشین که

خیلی مهربونه ...

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در یکشنبه ششم خرداد 1386  |
 ...
در دو روز عمر كوته سخت جاني كرده ام  با همه نامهربانان مهرباني كرده ام همدلي هم اشياني همزباني كرده ام
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست ان سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه ازايام جز موي سپيدم نيست نيست
من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام نه شكايت از دو رنگيهاي ياران كرده ام
 گرچه شكوه بر زبانم ميفشارد استخوانم من كه با اين برگ ريزان روز شب سر كرده ام
صد گل اميد را در سينه پرپر كرده ام دست تقدير زمانم كرده همرنگ خزانم
پشت سر پلها شكسته پيش رو نقش سرابي هوشيار افتاده مستي در خرابات خرابي
مهرباني كيميا شد عشقي كه ديريست مرده سرفرازي را چه داند سر به زيري سر سپرده
ميروم دل مردگيهارو زسر بيرون كنم گر فلك با من نسازد چرخ رو وارون كنم
بر كلام ناهماهنگ جدايي خط كشم در سرود عشق نغمه اي موذون كنم 

ببخشید وقت کم بود مرتب نکردم شعرش واسم خیلی ...

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 اونکه عاشقانه خندید خنده های منو دزدید ...
 
|+| نوشته شده توسط الیاس ... در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386  |
 یاور همیشه مومن...
اي بداد من رسيده تو روزاي خود شکستن                 اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد                      تو شبو از من گرفتي تومنو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي براي من تکيه گاهي                  براي من که غريبم تو رفيق جون پناهي
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت                     غم من مخورکه دوري براي من شده عادت
ناجي عاطفه من شعرم ازتوجون گرفته                      رگ خشک بودن من ازتن توخون گرفته
اگه مديون تو باشم اگه از توباشه جونم                      قدراون لحظه نداره که منودادي نشونم
وقتي شب شب سفربود توي کوچه هاي وحشت        وقتي هرسايه کسي بود واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه شب تپش هراس من بود                     وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني به تنم مرهم کشيدي                 برام از روشني گفتي پرده شبو دريدي
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت                      غم من مخور که دوري براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست اي رفيق اخر من                     به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من
مقصدت هرجا که باشه هرجاي دنيا که باشي            اون ور مرزشقايق پشت لحظه ها که باشي
خاطرت باشه که قلبت سپر بلاي من بود                   تنها دست تو رفيق دست بي رياي من بود
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت                     غم من مخور که دوري براي من شده عادت
|+| نوشته شده توسط الیاس ... در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386  |
 چشمهای که همیشه ...
 
|+| نوشته شده توسط الیاس ... در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386  |
 من الوده ...
تو خراب من الوده مشو   غم اين پيکر فرسوده مخور

قصه ام بشنوو از ياد ببر    بهر من غصه بيهوده مخور

تو سپيدي من سياهم خسته اي گم کرده راهم

تو به هر جا در پناهي من به دنيا بی پناهم .

تو طلوع هر اميدي من غروبي نااميدم تو سپیدو دل سیاهی من سياهو دل

سپيدم. نه قراري نه دياري که بر ان رو بگذارم به چه شوقي به چه ذوقي دگر

اين ره بسپارم . چه اميدي به سپيدي که به رنگه شب تاره .

تو سپيدي من سياهم خسته اي گم کرده راهم. گنه تو بي گناهيست بي گنه غرق

گناهم

شوق بودن بوده تنها اشتباهم

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386  |
 پرنده مهاجر...
ای پرنده مهاجر ای پراز شهوت رفتن

فاصله قدر یه دنیاست بین دنیای تو با من

 

                                               تو رفیق شاپرکها من تو فکر گلمونم     

                                              تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم

 

دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور

دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور    !

 

                          من دارم تو ادمکها میمرم تو برام از پریا قصه میگی  

                          من توی حیله وحشت میپوسم  برام از خنده چرا قصه میگی  !

 

 کوچه پس کوچه خاکی

                       در دیواره شکسته

                                        ادمای روستایی

                                                   با پاهای پینه بسته 

پیش تو یه عکس تازست واسه البوم قدیمی  

یا شنیدن یه قصه ست از یه عاشق قدیمی

 

                                                     برای من زندگیمه پر وسوسه پر غم 

                                                     یا مثه نفس کشیدن پر لذت دمادم

 

ای پرنده مهاجر ای همه شوق پریدن

خستگی یه کوله بار روی رخوت تن من

 

                                              مثل یک پلنگ زخمی پر وحشت نگاهم

                                             میمیرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

 

نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم

مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم

                                

Its better to lose your pride to the one you love

than to lose the one love because of pride         

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  |
 چيزي بهتر از ...

when you feel down because didnt get what you want just sit tight and be happy

because god has thought of something better to give you

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  |
 از نفرتی لبریز...


ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم

ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

 

كسي را پرواي ما نبود.

در دور دست مردي را به دار آويختند :

كسي به تماشا سر برنداشت

 

ما نشستيم و گريستيم

ما با فريادي

از قالب خود بر آمديم .

*****

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 شهر سرد


 

صحرا آماده روشن بود

و شب، از سماجت و اصرار خويش دست مي كشيد

 

من خود، گرده هاي دشت را بر ارابه ئي توفاني در نور ديدم:

اين نگاه سياه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - كه از روشنائي صحرا

[ جلوه گرفت

و در آن هنگام كه خورشيد، عبوس و شكسته دل از دشت مي گذشت،

آسمان ناگزير را به ظلمتي جاودانه نفرين كرد.

 

بادي خشمناك، دو لنگه در را بر هم كوفت

و زني در انتظار شوي خويش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بويناك باد فرو مرد

و زن، شرب سياهي بر گيسوان پريش خويش افكند.

 

ما ديگر به جانب شهر تاريك باز نمي گرديم

و من همه جهان را در پيراهن روشن تو خلاصه مي كنم.

***

سپيده دمان را ديدم كه بر گرده اسبي سركش، بر دروازه افق به انتظار

[ ايستاده بود

و آنگاه، سپيده دمان را ديدم كه، نالان و نفس گرفته، از مردمي كه

[ ديگر هواي سخن گفتن به سر نداشتند،

[ دياري نا آشنا را راه مي پرسيد.

و در آن هنگام، با خشمي پر خروش به جانب شهر آشنا نگريست

و سرزمين آنان را، به پستي و تاريكي جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان باز گشتند

و زنان، گرسنه بر بورياها خفته بودند.

كبوتري از برج كهنه به آسمان ناپيدا پر كشيد

و مردي، جنازه كودكي مرده زاد را بر درگاه تاريك نهاد.

 

ما ديگر به جانب شهر سرد باز نمي گرديم

و من، همه جهان را در پيراهن گرم تو خلاصه مي كنم.

***

خنده ها، چون قصيل خشكيده، خش خش مرگ آور دارند.

سربازان مست در كوچه هاي بن بست عربده مي كشند

و قحبه ئي از قعر شب با صداي بيمارش آوازي ماتمي مي خواند.

 

علف هاي تلخ در مزارع گنديده خواهد رست

و باران هاي زهر به كاريزهاي ويران خواهد ريخت

مرا لحظه ئي تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئين تن كن:

من به ظلمت گردن نمي نهم

همه جهان را در پيراهن كوچك روشنت خلاصه كرده ام و ديگر

[ به جانب آنان باز نمي گردم

 

|+| نوشته شده توسط الیاس ... در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا